نگاهي به مجموعه شعر «پارو زدن در خاک» نوشته داريوش معمار
 
شعري که از خاک مي رويد
آرش نصرت اللهي

مجموعه شعر «پارو زدن در خاک» از دو دفتر تشکيل شده که ژرفاي شعرها در دفتر اول بيش از دفتر دوم به نظرم رسيد. نه به خاطر استفاده از المان هاي قابل لمس، روزمره و خصوصي در دفتر دوم بلکه به خ
 
اطر اتفاقاتي که در تودرتوهاي معنايي دفتر اول افتاده است؛ اتفاقاتي که گه گداري هم با لايه هاي زيرين زباني درهم آميخته شده است. البته کمي تعجيل و عدم پرداخت کافي در برخي کارهاي همين دفتر اول يافته مي شود به طوري که نشانه هاي موجود در آن دست شعرها به اندازه يي نيست که به لمس همه جانبه متن برسيم در نتيجه ابهامي در متن توليد مي شود که دافعه يي را به همراه دارد. شعر «زندگي در مخزن؛ مرگ در فروردين» صفحه 11 را از اين دست مي دانم. در دفتر دوم شاعر با پرداختن به گوشه هاي زيست خود به ابراز موارد جزيي زندگي مي رسد که در مواردي موفق به تعميم گزاره هاي شخصي متن خود مي شود و در مواردي نه. به هر صورت شعرهايي که داريوش معمار در کنار هم قرار داده است تا مجموعه «پارو زدن در خاک» را بسازد، شعرهايي هستند که دغدغه داشتن انديشه و پس زمينه فکري غني را در سر دارند. ممکن است معمار در مواردي از دفتر دوم اين مجموعه، از وضعيت يادشده، فاصله گرفته باشد اما در دفتر اول، به خوبي براي رسيدن به انديشه يي مناسب براي متن خويش، تلاش مي کند و به موفقيت هاي قابل ملاحظه يي نيز دست مي يابد. براي بررسي دقيق تر مجموعه، ابتدا نگاهي کوتاه به چالش هاي انديشه در شعر معمار مي اندازم.

همان طور که از نام اين مجموعه برمي آيد، پارو زدن در خاک، مصداق حاصل «هيچ» است براي کوششي که در جريان است. اين «هيچ» در قسمت هاي مختلف مجموعه به صورت مستقيم و غيرمستقيم نشان داده مي شود. بازشناسي موقعيت هاي «هيچ» در متن معمار به شناخت شعر او کمک خواهد کرد. بلوط بلندي ميان چشمه تاريک/ جزئي از اجزا/ سايه يي در ميان سايه ها/ هيچ بزرگي در راه. (ص41) و نگاه مي کنم به هيچ بزرگ/ زيباي باورنکردني. (ص29) سمت ماه نيز/ جانب هيچ کس نبود. (ص52) مام وطن چهار شير قطعي/ به ساعتم نگاه کن دير نباشد،/ براي فدا شدن/ چه انگيزه يي بهتر از اين/ که ديگر براي هيچ بهانه يي نداشته باشي. (ص72) دوست دارم يک روز صبح/ نه سوار ماشين هاي اهواز/ نه آبادان/ نه اميديه/ نه بهبهان بشوم/ و بروم به هيچ کجا. (ص86)

جنبه هاي ديگري از تجربه هاي انديشه که در شعر معمار مشهود است، ديگرگوني نگاه او به جهان و پديده هاي پيرامونش است. اين ديگرگونگي مخاطب را در معرض برجستگي مفاهيم معمول قرار مي دهد و به بازشناسي آنها نزديک مي کند. به عنوان نمونه، حبس شدن نور آن هم در استخوان آسمان در شعر «16 رانش از اندوه و خوشبختي» صفحه 22؛ کمرگاه/ همه چيز؛ در همه چيز/ حبس است/ نور/ در استخوان آسمان/ تاريکي/ در انعکاس بي رمق ماه/ تنگناي مفصلي است/ جهان.

توجه شود که در همين شعر نيز به نوعي مفهوم «هيچ» ياد شده، ارائه مي شود، آنجا که مي گويد؛ همه چيز؛ در همه چيز/ حبس است.

او با ارائه نگرشي نو نسبت به المان هاي معمول زند گي، تا حدودي توانسته است خاستگاه انديشه يي ديگرگون را نشان دهد. وجود چنين حرکت هايي در شعر، افزون بر آشنازدايي، براي رسيدن به باورهاي نو، فکر مخاطب را به کار مي بندد، اين بازشناسي يکي از کارکردهاي اصلي شعر مي تواند باشد. مرغداني نيستم/ بادکنکي هم به سرنوشتم متصل نبوده/ تا شهر را از فراز ببينم/ روزها و سالها/ مانند حلقه هاي چاه مرا/ به تاريکي هاي عميق متصل مي کنند. (ص76)

در شعر دهه 80 حضور عنصر «رمانتيسم»، به کارکردي متعارف تبديل شده است. شعر معمار نيز به خصوص در دو مجموعه اخيرش، داراي چنين ويژگي است. در بسياري موارد، رمانتيسم شعر او را از سردرگمي نجات مي دهد و مسيرهايي را پيش پاي مخاطب مي گذارد. نقطه مطلوب در رمانس ارائه شده از طرف معمار، تلفيق فضاهاي عيني و ذهني به صورت درهم تنيده است. شعر «عبور» ص27؛ سوت کشيدي/ لحظه يي پيش از آن که باران با صداي رهگذران گلاويز/ شود/ مرا صدا زدي/ و چشمانم بي وقفه خيس شد/ -سراسر شکاف عميقي بودم بر سينه ات/ که مي سوخت-/ ... و شعر «آغوش» ص53؛ .../ حالا بين دو زندگي تکه تکه ايم/ سهم من آغوش ديگري/ سهم تو قفل هاي جهان/ ترس جيغ/ دريچه يي که به هيچ کداممان/ فرصتي براي آرزوهاي مفصل/ اندوه/ و پياده روي کنار رودخانه را نمي دهد.

پرش هايي که معمار در خط معنايي شعرها به وجود آورده، قابل ملاحظه است اما گاهي مکانيسم معنايي متن را دچار اختلال مي کند که فکر مي کنم به علت دور افتادن محل هاي عزيمت و فرود معني در آن موارد باشد. اين اختلال باعث به وجود آمدن گسست معنايي مي شود. مثل شعر «سپس» ص25؛ در جداره ني/ جوانه مي زنم/ معلق/ آب هاي سترون را رويت مي کنم/ -از آستينم مشاطه ها و کاروان ها مي گذرند-/ بر پيشاني ام پولک دوزي ماهي ها/ ساحل را تر مي کند/ مانند پرنده يي که بي خبر از مرگ خود/ در امتداد افق/ به سمت شکار/ پرواز کرده است/ پرواز کرده ام/ ...

يکي از رفتارهاي زباني شعر معمار در اين مجموعه، تخصيص حالت ها و رفتارهايي به اسم هاي متن است که به گونه يي غيرمترقبه و آشنازدايانه باشد و اين کار را با تکرار زياد انجام مي دهد. اين مساله را در بيشتر کارها و به صورت بارزي مي بينيم، ترکيب هايي چون؛

و چشمانت را که خشکيده بود/ در گودال مدام صورت. (ص9) در کاسه آب/ صداي استخوان هاي لخت درنگ مي کنند. (ص15)

يکي ديگر از مواردي که در ساختار زباني برخي شعرهاي اين مجموعه قابل تامل است، مصدري بودن رفتارهاي موجود در آنها است که نوعي تعليق در هر دو حوزه فرم و معنا را دربرمي گيرد. اين نوع شکل زباني، منجر به نسبيت مواضع متن مي شود و وضعيت مناسبي را براي شعر به وجود مي آورد. در واقع در اين قسمت ها معمار توانسته است شاخص هاي معنايي شعرش را در وضعيت آستانگي قرار دهد و همين حالت است که مضمون را در ذهن خواننده شعر به حرکت درمي آورد.

در هر ضربان/ براي دوست داشتن در کش و قوس هاي بلورين/ روان شدن/ و گذشتن از مرز زخم. (ص26) - در حيرت افعال و اسم ها و اشيا/ گريختن/ و ديدن/ که تنها خوني که مي تپد ميان اين همه سينه/ همان خوني است که بر زمين ريخته باشد- (ص28) سرسخت رفتن/ در فرصت بازوان موافقي که گره خورده اند به هم/ از سنگلاخ گذشتن در خشت ها/ سبک دويدن ميان بادبان هاي برافراشته در توفان. (ص32)

زبان شعر معمار تا حدودي ساده بوده و از آن دسته شاعراني است که در دهه 80 با ارائه شعري که زبان آدمي زاده يي دارد، فرصت لازم براي لذت کشف را در متن خويش آفريده اند. در واقع شکستگي زبان در شعر معمار، در راستاي شکل دهي شاخص هاي معنايي اجرا مي شود. از جمله شعر «زن» ص69؛ مادر زيباييش را/ آويخته بود به بند/ ما- در باد/ ما- در باران/ مي خواست/ تنها کمي/ آزادتر باشد. به هر صورت معمار در تلاش است تعادلي بين دستکاري حالت هاي متعارف زبان و بازيابي معنايي شعرش برقرار کند. او که اين کار را از مجموعه شعر قبلي اش «مرگ در ساحل آمونياک»، آغاز کرده در اين مجموعه شکل کامل تري از تعادل يادشده را ارائه داده است.

انتشارات آهنگ ديگر/ بهار 88/ 1100 نسخه

پوچی

 کبوتران کبوترانیم

بال دوخته ایم به بال

جای پرواز   آموخته ایم

نشسته باشیم بر بام

بغ بغو   بغو بغو

تخم کرده باشیم جای لانه به چشم رهگذران

آموخته ایم

بال سوخته ایم جای بال

آسمان     بسته ایم به کتف

بغو بغو     بغ بغو

جوجه هایمان جای تخم در تاریکی چشم رهگذران

سر آورده اند    بیرون

                         کبوتران یعنی کبوتران نشسته به بام ایم    

                         ما

ادبیات سیاسی

 عناوین جعلی ادبیات متعهد،سیاسی و اجتماعی 

عده ای معتقدند طی چند ماه اخیر ادبیات ایران به خصوص شعر فارسی با پیوند خوردن دوباره با وقایع عینی و اعتراض های اجتماعی و سیاسی راه خود را باز یافته است. این افراد با این تصور که ادبیات باید خاصیتی ترویجی و تهیجی داشته باشد تا عمومیت پیدا کند و خوانده شود، سعی در ایجاد این تصور دارند که ادبیات با عناوین متعهد،سیاسی و اجتماعی تسریع دهنده ی وقایع اجتماعی و سیاسی است و این جنس ادبی همان جنس از یاد رفته و از دست رفته ای است که باعث انفعال و انزوای ادبیات نزد عموم مردم شده است.

بیش از پنجاه سال پیش زمانی که معتقدین به ادبیات متعهد ؛تعهد به جامعه و سیاست های انقلابی و بحران ها و تغییرهای آن را تنها هدف ادبیات نامیدند، نتیجه ای که تلاش ایشان به بار آورد ادبیاتی بود که از هدف خود که ادبیات است دور افتاد و موجب دلزدگی از ادبیات و طرح تئوری های پایان ادبیات( پایان داستان و شعر ) شد . تنها زمانی که تب و تاب انقلاب ها و جنبش های آرمانی در جهان فرو نشست و بشر احساس کرد آرمانگرائی افراطی می تواند به عملگرائی خطرناک منتهی شود که خود یکی از عوامل انحطاط آرمان های بشری بوده ، ماهیت تعریف جعلی ادبیات متعهد برملا شد و  به درون محافل روشن فکری و کافه ها رانده شد و در گوشه اندوه و یاس بشر و عصبانیت و سرخوردگی او تکرار شد. اما نیاز به تداوم حیات و امیدواری اجازه نداد ادبیات از هدف خود دور بماند و جهان دوباره شاهد آفرینش آثاری بود که به پایان ادبیات پایان دادند.

نمی توان جامعه را از فرهنگ، هنر و ادبیات جدا دانست، در واقع جامعه ،جنبش ها وحرکت های اجتماعی سیاسی مردمی و حتا حزبی، بحران های سیاسی که به دلایلی عمومیت پیدا می کنند و هر نوع رفتار غیر عادی که از بشر سر می زند ادبیات را نیز تحت تاثیر خود قرار می دهد زیرا ذهن ادبیت ساز و روانی که مایه های خیال و آگاهی مرز های خود را در آن می نوردند از جامعه جدا نیست، با این همه نباید فراموش کرد که ارائه چنین نظر روانکاوانه ای در خصوص تاثیر حوادث بر روان ادبی به این معنی نیست که ادبیات عاملی سرعت دهنده یا جهت دهنده یا ثانویه نسبت به حوادث روزمره یا بحران ها در هر سطحی است ، بلکه هنر و ادبیات از بحران ها و حوادث آن چیزی را می سازند که ادبیات است و اتفاقاً به دلیل مایه های حسی و غریزی آن و همین وفاداری به مفهوم  ادبیات در تمام دوران ها فارق از تاریخ تولید ،تاثیر فراوانی برجای می گذارد، این ادبیات بیانیه سیاسی ،اجتماعی نیست ، هرچند چنین ادبیاتی گاهی وقتی بیش از اندازه هیجان زده می شود خود را به سطح می اورد و مایه هایی از نوع بیانیه های سیاسی هم پیدا می کند ،و چه بسا نظریه پردازان اجتماعی برای تکمیل تحلیل های خود از اوضاع و حوادث از  آن مدد می گیرند. 

در این یادداشت مختصر قصد داشتم بگویم تحمیل این رویکرد به ادبیات ایران که پس از پشت سر گذاشتن نزدیک به دودهه بی همتا به لحاظ شناخت توانایی ها و مایه های درونی در ابعاد زیبائی شناختی و خلق آثاری که آینده در مسیر ادبیات این کشور به خصوص در حوزه ادبیات داستانی اعتبار آنها را مشخص می کند، تازه امروز به سبب نقشی که به گفته بعضی ادبیات به عنوان کاتالیزور یا وسیله بیان در بحران سیاسی ،اجتماعی پیش آمده پیدا کرده جان گرفته و بقای عمومی آن تمدید شده است. چنین تصوری پیش از آنکه خودخواهانه باشد تحلیلی بی ربط و برپایه هیجان زدگی است که نتیجه عدم شناخت ادبیات و مایه های شکل گیری اثر ادبی می باشد.قطعاً عنوان ادبیات سیاسی ،ادبیات اجتماعی یا ادبیات متعهد  حتا در این زمان هم عناوینی جعلی و ساختگی هستند ، ادبیات سیاست،جامعه و تعهد را در خود دارد اما در معنای تعهد ،سیاست یا جامعه منحصر نمی شود ، معنای ادبیات از ادبیات بر می آید و بهتر است ما نیز فراموش نکنیم ترویج تصور تعهد و از این دست عناوین به عنوان هدف ادبیات مهم ترین عامل دچار شدن ادبیات ایران به فطرت و بی مایه گی در دوره های تاریخی و زمان های بحرانی بوده، بنابراین بهتر است با بهره گرفتن از دو دهه تلاش شاعران و نویسندگان جهت شناخت و ترویج مایه اصلی ادبیات و بار آوری آن در ادبیات ایران به موضوع تاثیر جامعه و سیاست در هر شرایطی بر ادبیات نگاه کنیم.