این روز ها هرساعت اخبار حوادث تکان دهنده ای را از وضع مردم و دوستانم می شنوم که گاهی دریافت کردنشان از توانم خارج است و از ترس از دست دادن تعادل روح روان که خوب یک حد تحملی دارد سعی می کنم به طریقی اضطراب و افسردگی ناشی از آنها را تخلیه کنم که یادداشت های زیر نتیجه آن است.

(اسم این قطعه ها را نمی توانم دقیقاْ شعر بگذارم زیرا تلاشی برای تخلیه اضطرابی گزنده هستند فکر می کنم عنوان یادداشت برایشان مناسب تر باشد بی آنکه قصد ابداع سبک یا وضع خاصی را داشته باشم.)

 

ما چند نفر بودیم؟!

ما چند نفر بودیم

از ما یکی در انقلاب کشته شد با تیری از غیب

یکی شکمش را کارد درید در جمهوری

یکی در حوالی آزادی بازداشت شد

           - و بعد از آن هرگز با ما چند نفر نبود-

از ما یکی ، تنها توانست به خانه برگردد

و خودش را از قلاب پنکه سقفی آویزان کند

تنها یک نفر توانست

به اختیار

              بمیرد

 ....

آبرو داران

 به خاک سپردیم

چطور به خاک سپردیم!؟

بعد از اینکه جای باتوم های برقی    شک

و تجاوز معلوم شد

برای حفظ آبرو    مخفیانه به خاک سپردیم

در قطعه کشتگان

.....

 بازجویی

بازجو گفت لباست و در بیار

پرسید مرغ زود تر بوده یا تخم مرغ؟!

معترض کثافت(اغتشاشگر)

بعد هی لباسمو در آوردم

             لباسمو در آوردم

             لباسمو در آوردم

***

می بخشید !

که نمی تونم بگم

چرا فقط هی لباسمو در آوردم

 

 

 

جنگ زدگی

ابرو کوتاه، چشم گشاد

کِلو قاسم!

 

کولی،یخی،سَمبو

کِلو قاسم!

 ***

ن جنگ،ن بدبختی،ن زندگی

     تو حتا از کِلو قاسم ام

                       نگذشتی!