پرنده بوتیمار به پرواز در آمد

نه جنگ/نه زندگی/نه بدبختی
پرنده بوتیمار به پرواز در آمد

مراكه شعر مي نويسم
در آل خان زا بخشي از زمين
مرا كه روي دست هايم، نقشي پنهان دارد
در آل خان زا بخشي از زمين
مرا كه بادهاي پوسيده در بغلم مانند علف زاري مي رقصند
چشم هاي بر آمده ام از افق مانند چنگكي بر پهلوست
در آل خان زل بخشي از زمين
كوهي در كار نيست، و درختي انبوه، و آب گيري دائم
سپيده اي سنگين كه بر فراز آن برود، بر فراز هر نام
در آل خان زا بخشي از زمين
صداي گرفته ام را كه فرو رفته در شكاف ديوار
قلب مچاله ام را در مشتِ پنهان ميان جيب
سوت زدنم را در خاموشي سايه ام بر گودال
در آل خان زا بخشي از زمين
آل خان زا كه تنها من در آن زندگي مي كنم
آل خان زا كه تنها تو در آن زندگي مي كني
آل خان زا كه هزار مرد و زن خاموش در آن زندگي كرده اند
با استخوان هاي مجهول و پرنده هاي ديگر بر بالايشان
مرا بياد بياور، درسالي ديگر، بياد بياور اين همه را
وقتي لباس هايمان پرواز كردند ، بي آنكه ما باشيم
وقتي خوشبختي سايه كم رنگي داشت در قطار ها و اتوبوس هايي كه مي خواستيم
وقتي دختري با دست هاي زبر لمس مان كردند
و لمسش كرديم با كتف هاي افتاده
آل خان زا را بياد بياور با لبخند هاي خالي در عكس هاي قديمي
آل خان زا را كه راهرويي تاريك بود ميان هزار راه رو تاريك ديگر
آل خان زا،آل خان زا، آل خان زاي شديد مانند عبور بر لبه ي باريك تيغ
******
روزانه:بعضی وقت ها که قاطرم
آدم بعضي وقت ها دوست دارد كارهايي را انجام ندهد، به چيز هايي فكر نكند، جاهايي نرود، از جاهايي بر نگردد، آدم بعضي وقت ها خيلي چيزها دلش مي خواهد كه؛ نمي شود، يا دير مي شود، يا كم مي شود. و زندگي همين است(دير شدن،كم شدن يا نشدن) بايد تحمل كرد. مثل قاطري كه بار و مشت و لگد را تحمل مي كند، قاطري كه شايد هر كدام از ما باشيم، تقدير ما باشد، البته قاطر بودن بهتر از اسب بودن نيست اما از الاغ بودن بهتر است.
اين حرف ها مانده در گلويم، نمي دانم تا به حال مشتي از روي عمد يا اتفاق به گلويتان خورده يانه، حس كرده ايد كه شده شبيه يك سيب و گير كرده توي گردنتان و شما داريد خفه مي شوديد از اين گير كردن؟ آن مشت با همين چيز ها، همان قاطر بودن؛ خورده توي گلوي من و سيب هم نشده، شده سنگ، راه گلويم را بدجور بسته، بدجور و همين مي شود كه اين حرف ها هي مي ريزند بيرون شبيه چس ناله هاي يك وامانده ي توهمي كه كاري جز اين بلد نيست، يكي از آن مايوس هاي بي كار و بي عار كه عادت كرده به غر زدن، خلاصه چيزي شده، اينها گير كرده اند توي گلويم.
نمي دانم دقيقاً امروز اول ماه است يا وسط ماه، يا آخر ماه، الان ساعت چند است، يا نيم ساعت پيش ساعت چند بود، يا يك ساعت بعد ساعت چند مي شود، هيچ نمي دانم اين حرف هايي كه مي زنم يعني چه، هذيان است، ترس است، واهمه است، سرخوردگي است يا هر چيز ديگر، اما خوب مي دانم كه اينها را من دارم مي نويسم، مي نويسم تا كسي بخواند، حرف هايم را بخواند، كسي هي من حرف بزنم و او بخواند، هي حرف بزنم و او بخواند و او بخواند.
اينكه مي گويند رنجي هست كه هميشگي است، يعني همين، يعني هميشه رنج هايي هست كه بايد برد و حرف هايي هست كه بايد زد، كارهايي كه بايد انجام داد، مثل همان قاطر بايد كشيد و نكشيد، خواست و نخواست و ... چقدر آدم وقتي مي ريزد بهم شبيه جعبه خالي هر چيزي مي شود كه با اينكه خالي شده اما تازه اول پر شدنش است اول پاره شدن و تكه تكه شدن و سوختنش است، چقدر شبيه اين جعبه هاي مقوايي خالي مي شود هر چيزي وقت هايي، چقدر.
حرف ديگري نيست، من هم خالي شده ام شبيه همان جعبه و حالا وقت تكه پاره شدنم شايد شده باشد، راحت تر تكه تكه شدنم، شايد شده باشد، سوختنم، خالي شدنم، شايد شده باشد.
اصلان اين زندگي چه فايده اي دارد، من كه مي گويم هيچ، هيچ، هيچ، اگر آدم حتا در رختخوابش آزاد نباشد، حتا در رختخوابش هم امنيت نداشته باشد.
***
ديشب مستندي از زندگي فريدون فرخزاد پخش شد، كسي كه مي خواست خلاف مسير رودخانه شنا كند، كسي كه مي خواست زندگي كند، اما تكه تكه شد.
***
رقت آور نبود
در نمي آيد از ماتم؛ استخوان شكسته.
سرودي در ناي باد پنهان است. كه از ياد نرفته بود
در ناي باد پنهان است، مي وزد،
بر شاخه هاي درختان، برگها؛ مي وزد،
مانند ماهي مرده با فَلَس هاي نقره اي اش،
تيزي فواره مي كشد بر، ناي كه از ياد نرفته بود
از اين همه درياي ويران كه در هواست، كه؛
فواره مي زند ، و ما دعا مي كنيم، و ما خميده مي رويم
مرواريدي از دندان؛ كه آغشته است به خون تازه. مي بارد.
مرواريدي از دندان شكسته كه پيداست در دست تو.
جدا افتاده از صورت مرده، گرداگردش.
امروز كه تمرگيده بر خانه تو نمي رسي
فردا هم كه مي تمرگد بر خانه تو نمي آيي
حرف ساده ايست، بر نمي گردي.

منتشر شد:
کمی پیاده رو
دفتر شعر : سعید باجووند
انتشارات شاملو
چاپ اول
اردیبهشت
90
آدرس وبسایت :
saeedbajvand.ir
saeedbajvand@yahoo.com
مجموعهشعر:اسطبل
مولف:داریوش معمار
ناشر: چشمه ، جهان تازهی شعر
قیمت: ۲۶,۰۰۰ریال
تعداد صفحه: ۱۰۲ صفحه
***
اين مجموعه را علاوه بر كتاب فروشي ها از طريق سايت انتشارات چشمه هم مي توانيد تهيه كنيد.
قطار تاريكي
ديشب خواب ديدم در قطار كلكته
دختري با پاهاي برهنه و لباس رنگارنگ
خيره شد در من
اندوه هم را چيد تا صبح خنديديم با هم
در قطار كلكته عاشق دختري شدم
كه ابر شلوار پوش مي خواند
روي سرش جشن شكوفه گيلاس بود
زيبا نبود اما آواز هاي روشني داشت
در قطار كلكته او از من شاعر تر بود
-متشكرم از تو اي خواب،
خبر داشتم امشب قرار است بگيرد قلبم
اما تو در قطار كلكته
مرا عاشق كردي-
صبح پيش از آنكه بيدار شوم
دختر قطار كلكته دستم را فشرد
آغوشم را گشود و با صدايي بيگانه مرا از خواب پراند
مانند شمعي خاموش شدم
بيرون قطار كلكته روي تخت
ساعت هشت،نه يا ده است
اين ساعت براي من تمام ساعت هاست
عشق، آي عشق،
مانند باغچه اي برسينه مي روي،
مثل تيغي از پهلو در مي آيي.
انقلاب
رها كن مرا تن افسرده،
وقت آن رسيده شعر هاي انقلابي بنويسيم،
خون هاي ماسيده را جاري كنيم،
وقت آن رسيده هر كدام ما،
به گونه اي كشته شويم،
وقت مبارزه است،
اسب كه نيستيم آدميم!
خائن كه نيستيم،
شاعريم!
...........
قرار گرفتن سري كامل كتاب هاي جمعه روي وب براي علاقه مندان به مطبوعات فرهنگی هدیه خوبی از طرف روزنامه نگاران بود. لينك دانلود كتاب جمعه

عاشقانه
زير كلاهم بودي،
تصور مي كردم،
يك نفر اينطور مي تواند،
پنهان كند فكر هايش را!
زير كلاهم بودي،
پيش از آنكه محكوم شوم،
تو را تراشيدند
سَرِ مهربانم!
شكلهاي خالي
نام هاي مختلفي داشت،
با تلنگري آواز مي خواند براي ما ،
از هسته هاي خرما،
زيرسيگاري مي ساخت.
مانند زنبور هاي عسل،
بر كندوهاي خواب رفته پتو مي كشيد
نيمه شب بر تپه هاي حنجره اش،
درخت مي كاشت و چراغ،
تا برابر شهري كه نيست
به ايستيم!
دگمه هاي پيرهنش را جاي چشم
بر خار بوته هاي جوان مي بست
تا مانند درخت سيب جا شوند
در كيف مسافران
رگ هاي آبي يش
سنگ هاي سخت را مي غلطاند،
كيوان بود،
روز اعدام در فاصله انگشت هايش و خاك،
جنگلي روئيد،
خدا را به او سپرده بودند در زندان.

جمهوري اتوبوس
سوارِ اتوبوس شب
سربازها هم سفرند با من
اسب ياغي دويده در آنها نفس مي زنند
گنجشكي زير پيرهنشان
اوركت خاكي شان آويزان
به صندلي
يواشكي سيگاري دود كرده اند
مانند حباب مي روند هوا
كنار دستيم كه صورتش چسبيده به شيشه
احمد بچه خرمشهراست
خمپاره حمل مي كند در جيبش
چيزي در شب پنهان شده
كه صداي انفجارش هر چند دقيقه ما را تكان مي دهد
از حرف هاي مرد ميانسالي كه نشسته جلو
روشن شد تجارت بادبادك مي كند
نيمه شب بلند بلند خط و نشان كشيد براي كسي
فردا كه ما همه آنجاييم
بادبادكي را از كمينگاه هوا كند
شب از نور وسوسه كرده ما را
حالا يك دسته لك لك باشيم
يا مسافران اتوبوس
ستاره اي بالاي سر ماست نمي رود
ما از آن مي گذريم
راننده سلاخ است!
دست و پا مي زند زير پايش اتوبوس
دست ها شبيه پروانه در هوا
و پاها انگار كرمي پيله كرده اند
به دور فرمان
درياچه اي دراز كشيده آن سوتر
دو رودخانه با لشكري از درختان و جيرجيركها
محاصره كرده آن را
مسافري كه دامنه ي صورتش گنگ است
و كيفي دارد در بغل
اينها را زمزمه كرد در گوشم
پرنده اي مچاله را نشانم دادبر جاده
پنج نفر نشسته اند بوفه تخمه مي شكنند،
در صداي دهانشان ذهنم
مي گيرد
رديف نورهاي لغزان در هوا
بين خواب و بيداري سرگردانند حوالي ام
رديف سوم از نفس هاي كسي
طيف رنگي منتشر مي شود
زني زيباست
او را در مهمانخانه بين راه ديدم
تكيه داده بود به ديوار
فكر هاي غوطه ورش به سمت من جاري شد
ديوي در من بود گريخت!
در موهاي فرفري شاگرد راننده
جنگلي سرگردان است
دو گوزن زرد هم دائم درچشم هايش مي دوند
وقتي برمي گردد بگويد
رسيده ايم
اما من نرسيده ام
تنها فراموشم شده
پرنده اي را كه در دهانم خوابيده
بيدار كنم

چاقوي معطر
چاقوی ضامن دار،
نمی دانستم،
زن می تواند اینطور زیبا ،
-با دو زانوی شناور که رودخانه ای عبور می کند از آن-
حمله کند!
و خون اینطور شگفت انگیز،
جاری شود از سينه ما !
.......................
شبانه ها
نیمه شب،
به فکر کردن نیاز ندارم،
یک تخم مرغ می خواهم با پنجاه گرم کره،
نیمرو درست کنم،
بخورم وتا فردا ظهر مثل خرس،
بخوابم!
مانند خداوند
از تو نیمه شب این اتاق تاریک است،
جیرجیرکی آواز نمی خواند،
سوسک ها از حد ظرفشویی تجاوز نمی کنند،
مورچه ای رژه نمی رود بر قالی.
زنگ نمی زند چیزی حوالی تو،
تا نخواهی یخچال، یخ نمی ریزد در لیوان،
بدون اِذن تو روشن نمی شود آب گرمکن،
لباس شویی نمی چرخد،
شعله نمی افروزد گاز،
آبی جاری نمی شود از لو له ها!
تو مانند خداوند،
حکومت می کنی،
بر تنهایی ات،
در این خانه!
روز مان را آمديم با شعر آغاز كنيم شد اين!
با توجه به اينكه گزارش مربوط به بخش دوم نشست روز پنجشنبه عصر روشن در بعضي خبرگزاري ها به دليل محدوديت هاي خبري به صورت كامل درج نشده است و شرايط خاص اين نشست لازم دانستم به چند موضوع جهت اطلاع علاقه مندان اشاره اي داشته باشم.ضمن آنکه مطلبی را هم آقای محمد هاشم اکبریانی در این خصوص نوشته اند که خواندن آن خالی از لطف نیست.
جناب آقاي بهرامي مسئول نشست عصر روشن حدود سه ماه پيش از اين با بنده در خصوص حضور در نوبت هاي قبلي اين جلسه و شعر خواني صحبت كردند كه بنا به دلايلي امكان حضور مهيا نشد و زمان به پنجمين نشست رسيد، در بدو امر ايشان به بنده گفتند در نشست مورد نظر قرار بر شعرخواني آقاي حافظ موسوي،سركار خانم بهاره رضائي و بنده است و در بخش ديگر جلسه قرار بر برگزاري ميزگردي با موضوع ادبي مي باشد كه فعلاً مشخص نيست، شخص حاضر در ميز گرد چه كسي خواهد بود، در نوبت بعد گفتگوي ما كه پيگير شخص سخنران شدم، گفتند: قرار است كساني كه براي شعر خواني دعوت شده اند، پس از شعر خواني در جلسه پرسش و پاسخي شركت كنند. آخرين نوبت گفتگوي بنده با آقاي بهرامي ايشان كه يكساعت پيش از برگزاري جلسه بود آقاي حافظ موسوي، حسن گوهرپور، رسول يونان و بنده را به عنوان حاضر در جلسه شعرخواني معرفي كردند و همچنان در مورد سخنران جلسه صحبتي نشد. ضمن احترام به برگزار كنندگان اين جلسات و سخنران ايشان از آنجا كه بنده هرگز خود را قائل به تقابل با نظراتي كه بيشتر جنبه سفارشي و تبليغي دارند نمي دانم هرگز در جلسات سخنراني كه با اين موضوع طرح مي شود شركت نمي كنم و طبيعتاً به دليل عدم اطلاع از شرايط بخش دوم برنامه در اين جلسه حاضر شدم، كه حين جلسه نيز به جناب آقاي بهرامي مجري محترم جلسه و سخنران اين موضوع را عرض كردم، و آقاي بهرامي با طرح اين بحث كه در رسانه روز سه شنبه خبر منعكس شده پاسخ بنده را دادند و طبيعتاً به دليل عدم دسترسي به رسانه مورد نظر ايشان بنده موفق به خواندن آن خبر نشده بودم.
اما در آن جلسه در بخش نخست صحبت هاي سخنران محترم كه به عنوان سردبير مجله شعر حوزه هنري معرفي شدند ايشان ادبيات پيش از انقلاب و به قول ايشان ادبيات و شعر روشنفكري پس از انقلاب را به تنبلي متهم كرده و مبناي صحبت خود را هم گفتگو با يكي از شاعران نام آور فعال پيش از انقلاب دانستند كه خارج از كشور جلسه چهارساعتي با وي داشته اند و در كلام ايشان اين موضوع تنبلي شاعران مطرح شده البته سخنران محترم از آوردن نام شاعر مورد نظر در جلسه خودداري كردند و فصل آغاز جريان هاي معتبر شعري را با شعر انقلاب و جنگ و شاعران آن دانستند كه اين موضوع در همان جلسه مورد نقد حاضران از جمله آقاي حافظ موسوي، بنده،آرش نصرت اله اي وآقاي اكبرياني قرار گرفت كه اينجانب ضمن آنكه در آن جلسه با ذكر دلايلي و طرح مستنداتي بيان كردم چگونه شعر پيش از آنقلاب كه در دو جريان مبارزه با رژيم شاهنشاهي وجريان هاي منشعب از موج نو حضور فعال داشته و در كنار چهره هاي جوان تر چهره هاي سرشناس شعر نو به گواهي اسناد كتاب هاي متعددي منتشر كرده اند و پس از انقلاب نيز با توجه به شرايط آن زمان تا سال 65 كه جنبه عمومي تري به سبب رفع پاره اي محدوديت ها پيدا كرد در داخل و خارج از كشور حضوري پويا،جاندار و مستمر داشته است، ضمن آنكه با نقد عنوان شعر انقلاب به دليل كيفيت هاي شعاري و تهيجي آن در بعد زيبائي شناسي و شاعرانه به شرح اين موضوع پرداختم كه اصولاً در تمام دنيا ادبيات پر رونق و جدي جنگ ادبياتي بوده كه پس از جنگ منتشر شده و بيشتر حول محور تقبيح جنگ و نتايج اسفناك حاصل از آن بوده است، ضمن آنكه حاصل ادبيات جنگ در تمام جوامع ايجاد امكاني براي فرافكني رنج آن در حافظه ملت ها و كم شدن سختي ها و تلخي هاي ناشي از آن بوده كه با تعريف سخنران محترم در تقابل است. ايشان در آن جلسه ضمن بر شمردن انواع ادبياتي كه از منظرشان در دوره جنگ و انقلاب و پس از آن به وجود آمد ضمن تكريم بخش واقع گرايانه آن ادبيات بيشتر در مقام انتقاد از سهم خواهي عده اي از به قول ايشان سهم خواهان بي عمل در دوره جنگ در شرايط فعلي ادبيات جنگي كه به شرح جنگ مي پردازد حال از هر منظري و دلايل فراموشي آن سخن گفتند، ضمن آنكه باانكار آثار آفريده شده توسط شاعران و نويسندگان خارج از حلقه به قول ايشان نويسندگان انقلاب تنها به اسم خانم و بخشي از شعر سيمين بهبهاني غزلپرداز و بخشي از شعر منتشر شده اي در دهه شصت از آقاي باباچاهي و ذكر نام فرشته ساري بسنده كرده و بقيه را ناديده گرفته اند.
جناب آقاي بهرامي نيز در آن جلسه مجموع آثار منتشر شده توسط شاعران خارج از حلقه مد نظر سخنران محترم در مورد جنگ را از حد يك كتاب فراتر ندانستند كه طبيعتاً با توجه به حجم آثار منتشر شده با اين موضوع طي دهه هاي شصت، هفتاد و هشتاد توسط طيف هاي مختلف و نسل هاي مختلف شاعران نوپرداز اين موضوع با واقعيت سازگار نبوده و در همان جلسه مورد نقد اينجانب و ديگر حاضران از جمله آقاي نصرت اله اي و آقاي اكبرياني قرار گرفت، ضمن آنكه آقاي حافظ موسوي نيز در تبيين چرائي عدم صدق اين بحث و در پاسخ به سخنران محترم اين جلسه تعريف ادبيات پايداري را مبتني بر پايداري شاعران و نويسنداگان بر تعريف هنر خلاق و غير سفارشي و معرفي شاعران و نويسندگاني كه موفق به خلق آثار ادبي غني در اين دوره شده اند،دانستند.

چه چیزی را می شود انکار کرد
چه چیزی را می شود پایان داد
وقتی ما هر دو مشتاقیم به تنهایی
***
بر من گذرگاهی است
بر من دقیقه ای خسته است
چه پرنده ای برمن آرام است!؟
در نَوَردیدن خنکی،
پوستم آواز می گیرد،
(آنگاه برقی زد،
و ما سوگوار تاریکی شدیم،
در ظلمات پرواز گرفتیم!)
تمنای چه چیزی در من است!؟
که پشت لب هایم سبز شده،
میان بازوهایم این اندازه،
آسمان هرگز این گونه تحمل ناپذیر،
اما هرگز این گونه برهنه،
به خود نیامده -ام!
(پراکنده است کودکی در من،
کودکی که مانند افتادن درخت صنوبر،
غمگین می کند مرا!)
بر کشتار خود که چشم می گشایم،
جبهه ای از قلب گیاهی در خود دارد،
جبهه ای از دست باد شقه اش کرده،
میان پنج انگشت فاصله پیداست،
و جاده که می گذرد،
و جاده که موهای سیاه کشیده تا ران دارد،
فرا می خواند ما را جاده به کشتار خود!
(در کیهان سر بریدیم،
تا بر خون ما بادی بوزد،
تا جمعیتی در ما به سوگ باشند!همیشه)
آگاهم به آفرینش بی دلیل،
اکنون به روح خود آگاهم که رازی نیست،
هیچ رقصنده ای که نور را،
از تاریکی میان دو سنگ بیرون براند.
آن گاه که تازیانه در عضلات نفس می زند!
که عضلات کشیده می شود!
متورم می شود!
آنکه می ترکد نگاه ماست،
نگاه تنها نگاه ماست،
آنگاه که می ترکد بیرون!
دشتی آفتاب گردانی را تاریک می کند!
این زلال لاجورد نیست که به مشام آمده،
این که چنگ می زند بر آبی پژمرده،
بر کدام سو پیداست؟!
دامن که می گیرد و می دود میان سیلان شاخه ها،
ببین چگونه شفق از پوست گر گرفته اش پیداست!؟
چگونه در شکم ماهی اقیانوسی مواج است؟!
(صدایم را بگیر! که می آید
مبادا مرگ را مانند کرم کوچکی
در تنهایی دیده باشی!)
شب می زند به سینه ام
بیدار خواب رویای لمس تو را دیده ام
می زند که لمس مرا مبتلا کرده ای
پرسیده بودی چرا!؟
گوش بگیر!
صدای جیرجیرکی را در سه کنج دیوار
فکر کن بیهوده می خواند،
فکر کن بیهودگی چیست!؟
چه لذتی دارد این بیهودگی گاهی!
غرق می شوی،
در رقص چند سایه ی صامت،
بر دیوار برابر آغوش خسته یک بام،
بر چند هوا که گره داده،
عصب های مبتلای شهر را به هم،
غرق می شویم.
پرسیده بودی چرا!؟
به بادبان کشیده ای گلوی مرا
بادی اگر بوزد حالا
مساقران نیمه شب یک کشتی بوده ایم ما
تا دمیدن صبح به سمت نامعلوم
برداشته که می شود بکارت آسمان
همراه چند پاره قبض آب و برق و گاز
به خیابان که می رویم
مانند چوب لباسی
بی آنکه بهم بخوریم
چروک شویم
می رسیم کنار یک-دیگر
دوباره با صدای جیرجیرکی
ما به لمس هم باز می گردیم
دریغ از این شب مهربان
پرسیده بودی چه لذتی دارد!؟
گودی کنار پنجره را
با دست های تو که می گیرم
بلند می شوم
می فهمم کنار رفته پرده
و شاخه های خشک صنوبر را
بر دیوار در آورده ام دوباره به رقص
ارمغان فرهنگی
ضميمه هفته نامه ارمغان بازار
شماره 11 و 12خرداد و تير 1389
مدير مسوول: محمد رضا سلاماتي
سردبير: داريوش معمار
دبير تحريريه اين شماره: حسين فاضلي
دبير اجرايي: آرش قلعه گلاب
دبير بخش شعر: آرش نصرت الهي
دبير ترجمه اين شماره: آزاده زارعيان
دبير داستان اين شماره: بهزاد موسايي
دبیربخش ترانه:سید مهدی موسوی میرکلائی
ويراستار: ناديا اسد مينايي
مدير هنري: ميلاد كارگر
اديت عكس: مجتبي ناصري
مسوول توزيع: محمد سالمي
روابط عمومي و بازرگاني: سهام شريفي
آدرس: آبادان - صندوق پستي 347-63165
تلفن: 09169143843-4431663-0631
آدرس سايت: www.armaghanprees.ir
پست الكترونيك:darush_memar@yahoo.com
چاپ: رواق
سخن سر دبير .ص2
نامههاي اكبر رادي.ص4
داستان
قونسولگري خوب است(علي- عمو)8/ برشي از يك داستان بلند بيژن نجدي8/ شهرستان(ابراهيم رهبر)9/ تسيان(ساسان فتاح)9/ آواز آسا او(پوروين محسني آزاد)10/ صبحانه در تيفاني(مجيد دانشآراسته)11/ موسيقي يعني ويلون(فرامز طالبي)12/ سوداي آوازهاي زنداني(جواد جواهري)14/ گنبد سبز(حسن اصغري)14/ «و» (حسن فرهنگفر)16/ گيلننه(محمدرضا پورجعفري)16/ مار بيابونش، نيش(محمود طياري)17/ زنداني(محمود بدرطالعي)18/ شجره ابتباع نان(كيهان خانجاني)19/ صفحهي حوادث(علي قانع)19/ كوچههاي شامپيونه(محسن حسام)20/ مرگ نقاش(فرشاد كاميار)22/ متأسفم آقا!(فاطمه رهبر)23/ به كدامين گناه(سعيد تغابني)23/ سونات براي شب زمستاني(ليلا قاسمي)24/ يك شب كه مثل همه شبهاي رفته بود(ساسان رضاييراد)24/ آقاي قانوني(مهين خديوي)25/ پلّهها(بهناز عليپور گسكري)24/ حلقه(رحمت حقيپور)27/ بيچتر(يزدان سلحشور)28/ زير تابلوي برنج فروشي عدالت(مريم ساحلي)28/ هالهاي دور سر فرشته(مهكامه رحيمزاده)29/ زمستان(نينا گلستاني)30/ مهرباني مادر(ناصر غياثي)30/ شنبه... يكشنبه... دوشنبه... سهشنبه... چهارشنبه... پنجشنبه... جمعه... شنبه...(نغمه خسروي)31/ مگس(مجيد دانش آراسته)31/
نقد داستان
مدخلي برداستان نويسي امروز گيلان(بهزاد موسايي)32/ سندي از داستان نويسي ايران پيش از سيد محمد علي جمالزاده(رحيم چراغي)37/ داستان نويسي در گيلان(غلامرضا مرادي)38/ درباره آن كه شهامت بوداييان را داشت(كاوه گوهرين)40/ نگاهي به رمان «روز هزار ساعت دارد»(سجاد صاحبان زند)40/ مروري بر ادبيات اقليمي گيلان(علي صادقي)41/ ادبيات داستاني گيلان و ستارههاي در راه(بهزاد عشقي)43/ سكههاي بيبهار در پس بيدار خوابي راوي(احمد زاهدي لنگرودي)44/ گشتي در جهان داستاني به آذين(حسن مير عابديني)45/ تك گويي فرامرز طالبي(در مورد: چگونه موسيو، ويلون شد)46/ نماد گرايي تخريب و تخريب ارزشمند(نگاهي به داستان مگس نوشته مجيد دانش آراسته، نويسنده: بيژن نجدي)47/ پارههاي لحاف ملا نصر الدين كه ماييم(مجيد روانجو)48/ يك سرخپوست در آستارا؟(بررسي داستاني از بيژن نجدي، نويسنده: فرشاد كاميار)49/ بازي مهندسي يك رمان(پرويز حسيني)50/ گربهاي به نام جامعه(شرح و نظري بر «سپيد رود زير سي و سه پل» نوشتهي كيهان خانجاني، سيد رضا محمدي)51/ در دامنههاي ليلا كوه(در باره كتاب «ارباب پسر» نوشته مهدي اخوانب لنگرودي، نويسنده محمد عاصمي)52/ نگاهي به رمان «داستان سياهكل» نوشتهي ناصر وحدتي (احمد زاهدي)53/ انتهاي بيانتهاي يك معامله نوشتهي «اكبر رادي» (حسين نوروزي پرور)54/ حس در روايت(نگاهي به مجموعه داستان «اشتباه قشنگ» نوشتهي مجيد دانش آراسته، نويسنده: عباس گلستاني)55/ نگاهي به «از مه تا كلمه»، نمونههايي از داستانهاي كوتاه گيلان به انتخاب بهزاد موسايي، (نويسنده: محمدرضا گودرزي)56/ صد سال داستان و رمان گيلان(رمان و داستان از سال 1288 تا 1388، نويسنده: بهزاد موسايي)57/ ريشه و سير قصه هاي امروز در گيلان (نويسنده: محمود طياري)61
ترانه
تصور كن: تفكر كردهايي(عالين نجاتي)64/ راك، زيباي خفتهي درون من است(نگاهي گذرا به ترانه منفي كشور در گفتگو با چند ترانه سراي پاپ و «شاهين نجفي»)، تهيه و تنظيم: مهدي موسوي65/ فستيوال ترانه سرايي را چه شد؟!(گزارشي از آخرين اخبار جشنوارهي ترانههاي سرزمين مادري)، تهيه و تنظيم: فروزان مظفري69/ مساله اين است: آسيه ازدواج ميكند يا نه؟! (سعيد كريمي)70/ هنوزم دردهمرو خوب نميدونيم من و تو(عليرضا حسيني لرگاني)71/ وقتي ميگنديم طبيعتاً بريده ميشويم. باور كنيد! (ميثم يوسفي)72/ ترانهها: مريم اسدي/ شاهكار بينش پژوه/ محمدعلي شيرازي/ عليرضا بندري/ اهورا ايمان/
شعر امروز ايران
قدمهاي شعر در دهه 80 (آرش نصرت الهي)76/ شاهپور جوركش/ بكتاش آبتين/ شبنم آذر/ شمس آقاجاني/ علي الفتي/ رضا چايچي/ حسن انوري/ رويا تفتي/ گروس عبدالملكيان/بنفشه حجازي/ شجاع رضا انوري/ خاطره حجازي/ كرّوب رضايي/ سهند آقايي/ عباس خاكسار/ جلال خسروي/ هادي خورشاهيان/ آفاق شوهاني/حسين مدل/ فرامرز سدهي/ كتايون ريزخراتي/ عليرضا پنجه اي/ مهناز يوسفي/علي عبدالهي/عاطفه صرفه جو/مهدي موسوي/داريوش مهبودي/ريرا عباسي/وحيد آقاجاني/عليرضا شكر ريز.
ترجمه شعر جهان
هنري چارلزبوكفسكي(برگردان:احمد پوري)85/ويچسلاوولاديميرايويچ ايگرونف(برگردان:نسترن زندي)85/چند شعر از شاعران جوان الماني زبان(برگردان:علي عبدالهي)86/چارلز سيميك(برگردان:يگانه وصالي)88/برين تاش(حامد رحمتي)89/ميخايل لرمانتف(حميد رضا آتش برآب)89/گريگوريكورسو(عليرضا بهنام)90.
نقد شعر
چشم انداز شعر دهه هفتاد91(گفتگوباعلی قنبری)/ديگر نيازي به بند بازي نيست!(داريوش معمار)93/دگر نگري و زبان دگري در شعرهاي باباچاهي(آرش قلعه گلاب)94/گزارشي از جايزه شعر نيما94/كوتاه پيرامون نوشتن و نويسندگي(رسول رخشا)95.
لرزید در عمق آینه تصویر
پرزد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست.
نصرت رحمانی
دوستان شاعر، نویسنده و علاقه مند به اطلاع می رسانم اینجانب داریوش معمار در هیچ نقطه از ایران و دنیا سخنگویی ندارم ،در هیچ محفل خصوصی و غیر خصوصی شرکت نمی کنم مگر آنکه رسانه ها خبر آن را پیشتر درج کرده باشند و ضمن آنکه در صورت طرح بحث مشخص در هر موردی قطعاً نظر بنده بدون هیچ واسطه ای توسط همان رسانه ها منتشر می شود .
ضمناً مطلع باشید شخصاً در مورد فعالیت های اجتماعی و فرهنگی و ادبی هیچ شخصی با شخص دیگر به صورت شفاهی هیچ گونه گفتگویی ندارم مگر آنکه آن را در صفحه وب سایت خود یا با همان شخص به صورت مستقیم مطرح کرده باشم.
بنابراین هرگونه نقل قول،طرح نظر یا صحبتی را که از جانب من توسط هر شخص حقیقی خارج از راه های مورد اشاره شنیده اید یا خواهید شنید را با صراحت رد کرده و از شما می خواهم آن را نپذیرید.
دلیل طرح این موضوع نیز این است که اخیراً طی تماس های تلفنی با بنده که بعضاً جنبه فرسایشی داشته T گفته شده که من در مورد رفتار،فعالیت های اجتماعی و فرهنگی افرادی نزد افراد دیگر صحبتی داشته ام که در نقد یا تایید ایشان بوده در صورتی که اساساً این موضوع صادق نیست.
برای مثال ظاهراً چند روز پیش سرکار خانم شبنم آذر که در حال حاضر خارج از کشور ساکن می باشند از طریق چت فیس بوک به آقای محسن بوالحسنی گفته اند که در مورد کسب جایزه شعر های ایشان در جشنواره شعر خوزستان بنده در محافل مختلف اعلام نظر کرده ام که آن جشنواره دولتی باید جایزه بگیرش هم آقای بوالحسنی باشد، ظاهراً خانم شبنم آذر گفته انداین موضوع را از منابع مختلفی ظرف چند روز گذشته شنیده اند. باید بگویم ضمن آنکه شخصاً با برگزاری هیچ جشنواره ادبی و برگزیده ی آن مشکلی ندارم، حتا اگر تفکر حاکم بر آن جشنواره خلاف طرز فکر بنده باشد هرگز به خود اجازه نمی دهم قضاوتی از این نوع در مورد آن داشته باشم و اگر هم انتقادی باشد آن را از طریق رسانه ها یا وب سایت شخصی خود به صورت رسمی منتشر می کنم.

کتاب تفریق جمعی نوشته داریوش معمار در ۳۵۶ صفحه
توسط انتشارات نگاه منتشر شد.
در این کتاب مولف به تحلیل و بررسی زاویه های ناپیدای آثار شاعرانی چون نیمایوشیج،احمدشاملو،مهدی اخوان ثالث،نصرت رحمانی،فروغ فرخزاد،منوچهر آتشی،سهراب سپهری،احمدرضااحمدی،یدالله رویایی،رضابراهنی،سیاووش کسرائی،محمد شمس لنگرودی و سید علی صالحی پرداخته است و طی آن برخی از جریان های شعری نیز مورد بررسی اجمالی قرار گرفته اند.
عنوان فصل های مختلف این کتاب به این ترتیب می باشد. از ورای آن آبی بنفش نیما شاعر طبیعتِ آزادِ زبان؛/ شاملو اسطوره نیست!آنگاه که شاعر آتش حیرت را برافروخت؛ / اخوان؛ پیامبر اعتراض و اندوه شاعر اسطوره شکست؛/ میعاد در لجن، نصرت رحمانی در کمین گاه شعر؛/ آتشی، ناخدای شعر جنوب دریافتیم زندگی آنگونه که شاعر می پنداشت نبود؛/ بودای خاموش، سپهری ؛ شاعر ارزش احساسات، صحبت از سپیده دم؛/ کسرائی شاعری بلند قامت با شعری متوسط؛/ یداله رویایی ارتش یکنفره؛/ چند تن در یک تن براهنی منتقد،شاعر؛/ رمان نویس،گلی در یخ؛برخواسته در دفاع از موج نو،کنکاشی در شعر احمد رضا رحمدی/ روز در لایه های پیاز،بررسی جزئیاتی از شعر شمس لنگرودی؛/سیدعلی صالحی شاعر گفتار./

عصر ساعت دو
بر گونه ام؛ بنشین.
بر گونه ام؛ ببین!
بر گونه ام؛ بخوان!
تو قیامتی!
از سنگ،
آبشاری،
بر پلک هایم جاری کرده ای،
که برده مرا،
تا رودخانه ای که در نگاه توجاریست.
صدای تو؛ حالا،
بیدار می کند مرا، بر گونه ای؛
که تکرار می شود؛ این حادثه،
بنشین!
ببین!
بخوان!